قرآن میان دو قرائت منحرف
نه سلاح طالبان، نه آماج حملهٔ دینستیزان
در سالهای اخیر، در افغانستان و میان جامعهٔ مهاجر، دین
و قرآن به میدان کشمکش سیاسی و روانی تبدیل شده است. از یکسو طالبان با اعتمادبهنفس
کامل خود را «حکومت اسلامی» و «مرجع تطبیق دین» معرفی میکنند و هر مخالفتی با
نظامشان را بهگونهای به مخالفت با اسلام پیوند میزنند. از سوی دیگر، گروهی از
دینستیزان فرصتطلب، بهجای آنکه ادعای طالبان را زیر سؤال ببرند و بررسی کنند
که آیا رفتار و ساختار طالبان واقعاً با قرآن و سنت سازگار است یا نه، همهٔ جنایات
و جهالت طالبان را مستقیماً به حساب خودِ دین و قرآن مینویسند و زیر نام دفاع از
حقوق بشر و آزادی، اصل دین و دینداران را آماج حمله قرار میدهند؛ بهویژه در فضای
مجازی که این نوع موضعگیریهای تند و تحریفشده، با سطحینگری، صدای بلند و
استدلال کم، فراوان دیده میشود.
در میان این دو صدا، مردم – و مخصوصا نسل جوان – گرفتار
نوعی سردرگمیاند. از یک طرف با چهرهای خشن، عبوس و تحقیرآمیز از دین روبهرو میشوند
که طالبان آن را نمایندگی میکنند؛ و از طرف دیگر، با گفتمان تند و عصبانیای
مواجهاند که میگوید اگر آزادی میخواهید، باید با دین خداحافظی کنید، زیرا آنچه
امروز بهنام اسلام اجرا میشود، گویا «ذات حقیقی» دین است. در چنین وضعیتی، طبیعی
است که انسان مؤمن و در عین حال متفکر و دردآشنا بپرسد: اگر نه طالبان را معیار
اسلام بگیریم و نه دینستیزان را داور نهایی، خودِ قرآن دربارهٔ نقش دین و نقش
خودش در زندگی انسان چه میگوید؟
در این نوشته، تلاش این است که دقیقاً از همین زاویه به
موضوع نگاه شود؛ یعنی نه از دید طالبان و نه از دید مخالفان اصولی یا احساسی دین،
بلکه از دید خود قرآن. برای فهم بهتر این موضوع، میتوان قرآن را – بهصورت تحلیلی
و تربیتی – بهعنوان «نقشهٔ جامع حیات انسان» در سه بُعد دید: نخست، قرآنی که به
انسان هویت و کرامت میبخشد؛ دوم، قرآنی که روح و نظام ارزشهای زندگی را میسازد؛
و سوم، قرآنی که برای زندگی فردی و جمعی نقشهٔ راه و مسیر رشد ترسیم میکند. اگر
این سه بُعد را جدی بگیریم، هم ادعای طالبان بهطور مستند به چالش کشیده میشود و
هم منطق دینستیزان.
برای مطالعه مکمل مقاله اینجا کلیک کنید
Comments
Post a Comment